مهندس در مسیر سلوک (قسمت ۱): معماریِ درون
۱) هر مهندس، دیر یا زود میفهمد که مسئله اصلی «کد» نیست؛ «معماری» است.
۲) باگهای سطحی را میشود با یک Patch بست؛ اما اگر معماری غلط باشد، Patch تبدیل به اعتیاد میشود.
۳) زندگی هم همینطور است؛ بعضی خطاها از رفتار نیست، از «جهت» است.
۴) من سالها دنبال اصلاح خروجی بودم؛ تا فهمیدم باید ورودیهای ذهن را بازبینی کنم.
۵) آدم میتواند روزها کار کند، اما اگر مقصد را گم کرده باشد، بهرهوریاش فقط سرعتِ دورشدن است.
۶) در حکمت، میگویند: «العبدُ عبدٌ ما دامَ یعبدُ ما یهوى»؛ آدم تا وقتی هوا را میپرستد، آزاد نیست.
۷) و عجب است که نفس، مثل یک سرویس پسزمینه است: بیصدا اجرا میشود، ولی همه منابع را مصرف میکند.
۸) از بیرون، من یک مهندس بودم؛ از درون، یک سیستمِ بدون لاگ.
۹) آن شب تصمیم گرفتم لاگگذاری را شروع کنم: نه برای نمایش، برای فهم.
۱۰) فهمیدم «سلوک» یعنی بازطراحی معماریِ درون، نه فقط اصلاح چند خط کد رفتار.
ادامه مطلب
۱) اولین اصل معماری سالم: اصلِ مرکزیت.
۲) اگر مرکزیت وجود نداشته باشد، اجزاء پراکنده میشوند و هرکدام ساز خود را میزنند.
۳) در نگاه شیعی، مرکزیتِ معنا همان توحید است؛ و مسیر عملیاش ولایت.
۴) ولایت یعنی جهتدادن به عقل و عشق با هم؛ نه احساسِ تنها و نه عقلِ تنها.
۵) من فهمیدم بعضی تصمیمهایم «حلال» بود، اما «پاکیزه» نبود؛ چون نیتش آمیخته بود.
۶) سلوک از جایی شروع شد که پرسیدم: چرا این کار را میکنم؟ برای خدا؟ برای خودم؟ برای دیدهشدن؟
۷) طنز تلخ ماجرا این است: گاهی برای خودنمایی، «تواضع» هم نمایش میدهیم!
۸) و اینجاست که آدم میفهمد نفس، استادِ تقلید است؛ حتی تقلیدِ دینداری.
۹) راهحل؟ سادگیِ صادقانه. کار درست، بیسر و صدا.
۱۰) من از همانجا شروع کردم: یک کار کوچکِ بینام. یک عبادتِ بیتماشا.
پرسش: تو در معماری درونت «مرکز» را چه چیزی گذاشتهای؟